![]() |
![]() |
|
|
این وبلاگ تعطیل شد
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط niloo |
|
|
خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
سلام عمر این وبلاگ هم تموم شد ......... دیگه باید تعطیلش میکردم دلایلش شخصیه ....... از نظر روحی یه کم مشکل پیدا کردم شاید دوباره برگشتم ....... اول باید با خودم کنار بیام هر وقت این اتفاق افتاد دوباره برمیگردم ............ دوست داشتم بیشتر می موندم اما شرایطم نمیزاره همتونو دوست دارم ............
خداکنه بعدی باشه .......
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط niloo |
|
|
این پست رو به خاطر بازی مریم گلم زدم که قراره توش ۵ تا آرزو
کنم و ۵ نفر رو هم دعوت کنم راستش جفتش سخته هم اینکه بین آرزوهام ۵تا انتخاب کنم و هم از میون این همه دوست فقط ۵ نفر رو انتخاب کنم با این حال بازم خودتون ببخشید دیگه : اینا آرزوهای من هستن : ۱- دلم میخواد یه روزی جایزه نوبل ادبیات رو ببرم ( نخندینا جدی گفتم ) ۲- اونایی که دوسشون دارم همیشه در کنارم باشن ۳- یه روانشناس ماهر بشم ۴- هیچ وقت از کسی خیانت نبینم خصوصا دوست ۵- وقتی به گذشته م نگا میکنم حسرت نخورم
و این هم اون ۵ نفری که دعوت میشن : تایماز حنانه مجتبی سلی آیسان و بابک
آقا مجتبی از اینکه برای بازی قبلی دعوتت نکرده بودم دلخور شده بودی واقعا شرمنده اما به منم حق بده تعداد زیادن و انتخاب محدود با این حال امیدوارم جبران شده باشه
آرزوی من اینست ،در سپیــــــده ای شفاف در دلت شوم مهمان، یک سپیده بی انصاف آرزوی من اینست که تو مال من باشــــــی غیر ممکن ِ ممکن ، تو محال من باشــــــی آرزوی من اینست که دو روز طولانــــــی در کنار تو باشم ، فارغ از پشیمانــــــــــی آرزوی من اینست که تو مثل یک ســـــایه سر پناه من باشی لحظه ی تــَر ِ گـــــریــه آرزوی من اینست یا شوی فراموشـــــــم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم آرزوی من اینست در تولـــــــــــدی دوم مثل مه شوم در تو با همه وجودم گــــــم آرزوی من اینست از سفر نگویی تـــــو تو هم آرزو کن اوج آرزویی تــــــو آرزوی من اینست آرزو کنی من را معنی اش کنی با عشق شعر سبز ماندن را آرزوی من اینست زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها ( م . ح ) تا بعد ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط niloo |
|
|
سلام ... آپ این دفعه یه کم دیر شد البته تقصیر من نبود ماجرایی پیش اومد که آپ به تاخیر افتاد ... به هر حال باران لطف کرده منو به یه بازی دعوت کرده و من موظفم شیرین کاری هامو براتون بنویسم ولی شماها حق ندارین بخندینا ....البته من به خاطر هوش سرشارم زرنگی کردم و اونایی رو که آبروی کمتری از من رفته رو نوشتم ... عاقبت اندیشی لازمه دیگه خب شروع می کنیم : ۱- دو سال پیش با خونواده ی خاله م رفته بودیم پارک (تو اصفهان ) یه پارک خیلی بزرگیه شبیه پارک ساعی خودمون ... یه زمین اسکیت بزرگ هم داره که از حرفه ای تا تازه کار توش بازی می کنن خواهر منم داشت با دختر خاله بزرگم تمرین میکرد و من و دختر خاله ی هم سنم هم یه گوشه نشسته بودیم و بقیه رو دید می زدیم دختر خاله م ذهم برای اینکه حوصله ش سر نره !!! به یه پسره که خیلی ماهر بود گیر داده بود که اینا کهکاری نداه منم بلدم یه کار قشنگتر بکن اون پسره هم خوشش اومده بود و هر چی هنر داشت به نمایش گذاشت دوستاش هم بغل ما نشسته بودند و هی اسمشو صدا میکردن تا ما بفهمیم اسمش چیه آخر سر خسته شد و اومد کنارمون نشست منم یه هو جو گیر شدم بازی کنم و قبلا هم اصلا اسکیت بازی نکرده بودم یعنی اصلا بلد نبودم خلاصه نمی دونم رو چه حسابی اسکیت رو پام کردم و اون پسره با دوستاش هم فکر کرده بودن ما چون خودمون حرفه ای هستیم بهش گیر دادیم و منتظر بودن ببینن من چه هنر نمایی ای می کنم ! دختر خاله ی منم بی خبر از همه جا تشویقم میکرد ... منم بلند شدم و قدم اول رو نرفته خوردم زمین زدن زیر خنده دختر خاله م هم گفت بلند شم منم بلند شدم اما دوباره خوردم زمین خندیدن دختر خاله ی منم از بس حرص خورده بود سرخ شده بود و هی می گفت نیلو چرا آبروریزی میکنی ؟ آبرومونو بردی ... منم که نمی تونستم پا شم همون جور که رو زمین نشسته بودم اسکیت رو در آوردم منتها مگه خنده ی اونا قطع میشد ؟ دختر خاله من هم همش چشم غره می رفت ... هنوز هم جرئت نکردم سمت اسکیت برم ۲- ما (امسال) یه معلم ریاضی مرد داشتیم که هفته ای یه جلسه باهامون کلاس داشت من هر بار روی تخته می نوشتم به نام خالق نیلوفر ها و اونم اولین کاری که میکرد اونو پاکش میکرد و حرص منو در می آورد روز تولدم که شد با گچ رنگی تخته رو پر از تبریک تولد و به نام خالق نیلوفرها کردم و دوستام هم به عنوان تبریک واسم یه چیزی نوشتن و تخته جای خالی نداشت و منم بد جنسی کردم و تخته پاک کن رو انداختم تو سطل آشغال تا واسه پاک کردنش کلی زحمت بکشه و با بچه ها منتظر اومدنش شدیم که ببینیم عکس العملش چیه ؟ بالاخره اومد و همون دم در ایستاد و گفت چون امروز تعدادتون بیشتره کلاس طبقه ی بالا تشکیل میشه و رفت... حتی یه نگاه هم به تخته نکرد ... خودتون حساب کنید چقدر ضایع شدم ۳- اواخر سال ۸۵ : مامان علی دایی همسایه ی طبقه پایینی ماست و خودش هم آسه میرهو آسه میاد منم ازش خوشم نمی اومد دلیلش رو هم نمی دونستم یه شب از رستوران برگشته بودیم که دیدیم علی دایی داره میره و مامانش هم اومده بدرقه ش منم به شوخی گفتم اههههه اینکه علی داییه ... یه هو دیدم دایی با تعحجب برگشت نگام کرد نگو شیشه ی ماشین پایین بوده و شنیده کلی خجالت کشیدم صحبت کنم البته بعد از برنامه ی شب شیشه ای از آقای دایی خیلی هم خوشم اومده و براش احترام قائلم ( شهامتو حال کردین ؟ ) ۴- تو همین خرداد ماه داشتم با دوستم صحبت میکردم تلفنی گفت کی میرید اصفهان ؟ گفتم خرداد که تموم شه اونم گفت : ا ِ تیر میرید اصفهان ؟ گفتم نه ،خرداد که تموم شه می ریم گفت خب میشه تیر دیگه ، منم که از خنگیش اعصابم خورد شده بود گفتم آخه آی کیو تیر که چند ماه دیگه س ما بعد از خرداد میریم های سال رو یاد نگرفتم ؟ ۵- خوب دیگه زیاد بهم خندید اینو برای این می نویسم که دلتون بسوزه واسم : بازم امسال ... مامانم یه روز صبح بهم گفتش که میخواد بره خونه ی دوستش و تا شب بر نمیگرده منم حساب کردم که میتونم ۶ ساعت بیام نت از خوشحالی داشتم بال در می آوردم اما حفظ ظاهر کردم و گفتم باشه ولی زودتر برگرد بعد هم با بابام رفتم مدرسه لحظه شماری کردم که تعطیل شم بالاخره اومدم خونه در ورودی باز بود سوار آسانسور شدم و دنبال کلیدم گشتم ولی کو کلید ؟ جا گذاشته بودمش زیاد ارتباط نداریم از خونه ی سرایدار زنگ زدم به مامانم و گفتم کلید ندارم اونم گفت منم نمی تونم زود تر از شش و نیم بیام خونه ساعت اون موقع ۲ بود تو نت که نتونستن بیام هیچی ۴ ساعت و خورده ای هم تو راه پله نشستم تا مامانم بیاد ناهار هم که دیگه ... پول نیاورده بودم با خودم عوضش از اون به بعد دیگه کلیدم رو جا نمی زارم خب ... اینم از سوتی های من که من در حال حاضر تو همین سن بیشترین سوتی ها رو دادم کسایی که دعوت میشن اینا هستن : مهسا ، گندم ، ساقی ، نیلوفر ، شینا نوبت شماهاست که سوتی هاتونو بنویسید |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط niloo |
|
|
سلام به همگی: انگار یه چند وقتیه دچار مشکل شدم این شصتمین باریه که می نویسم و
پاک میکنم ولی این دفعه به خودم قول دادم پاکش نکنم اون روزای اول
که وبلاگمو ساخته بودم فکر نمیکردم قراره چه اتفاقاتی بیفته و با چه
کسایی آشنا بشم اما حالا میبینم کلی دوست پیدا کردم و البته بعضی ها هم
نمکی به روی زخم آدم بودن با این حال تجربه ی جالبی بود و من از
بعضی چیزا درسای خوبی گرفتم که حتما به دردم می خوره ولی ای کاش
می شد زمان به عقب برگرده و آدم بتونه جلوی بعضی اتفاقات رو
بگیره .... دلم میخواد اول از همه از همه ی دوستایی که لطف میکنن و
بهم سر میزنن یا با حرفاشون دلداریم میدن که نمونه ش هم باران
پاییزی و مریم اسدی عزیزمه که همین جا از جفتشون یه تشکر ویژه
میکنم و باید بگم به داشتن شما دو تا افتخار میکنم چون بهترین دوستای
من هستین و می دونین که دوست خوب تو این زمونه کم پیدا میشه البته
حالا دیگه همه چیز خوبش کم پیدا میشه اما موضوع دوست کاملا فرق
میکنه و دیگه نمیشه به هرکسی اطمینان کرد خیلی ها به عنوان دوست
میان جلو و بعدا ..... بگذریم به هر حال امروز براتون یکی از شعرام رو نوشتم که به نظر خودم جزو
قشنگ ترین شعرامه ( تعریف از خود نباشه ها ) دیگه قضاوت به عهده
ی خودتون باشه
چند روزیست ز تو بی خبرم در هم و آشفته چشم به راه جاده و ز خود می پرسم : " که تو کی می آیی ؟ " رد پای سبز حضورت را در باغ های همسایه دیده ام و گل هایی که با عشق تقدیمشان کردی و من ... در فضایی آکنده از حسرت خویش شادی آنها را به تماشا میشینم و چشم می دوزم به نقطه ای نامعلوم و غرق در این پرسش می شوم : " کی سهم مرا می آوری ؟" گاه گاهی به گذشته فرو می روم و به همه چیز می اندیشم به خودم به تو به آن روز براستی اگر نمی دانستی دوستت دارم " باز هم این گونه بودی ؟ " ...
و راستی یه خبر مهم که حنانه جون لطف کرد و لو داد
خرداد تولد باران پاییزی عزیزمه که البته خودش بهتر میدونه تبریک
اصلی توی کدوم وبه
همتون سبز باشید
تا بعد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط niloo |
|
|
دوستت دارم ... بی آنکه بدانی بی آنکه تو را از خویش نمایانم بی آنکه زنجیری بر پای رفتنت شوم دوستت دارم ... چه نزدیک و چه دور چه به من بیندیشی و چه مرا فراموش کنی چه بزرگ بسپاریم و چه خرد ترا آنگونه که هستی دوستت دارم و مهم تر و شاید زیباتر آنکه بي آنکه بخواهم دوستت دارم ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط niloo |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|